چم شده؟ دیوونه شدم!! دلم گریه میخواد ... باز هم آرشیو چتهای قدیم ... یاد دوری مون .. و اینکه چرا الان باید اینجوری باشیم؟؟ چرا خوشی مون رو خراب کنیم در حالی که با یه معذرت خواهی و اعتراف به اشتباه میتونیم درستش کنیم؟ گذشت کردن زیاد آدم رو خسته میکنه، نمیگم زیاد گذشت کردم ولی وقتی تقصیر خودم بوده از معذرت خواهی مضایقه نکردم ... نمیخوام برای کاری که مقصرش نبودم پیش قدم بشم و نمیخوام که بی اهمیتی ات به شکستن دلم رو ساده ازش بگذرم چون واقعا شکست دلم، اونم وقتی که داشتم سعی میکردم حالت رو خوب کنم و به روی خودم نیارم که هی داری بی مهری به خرج میدی ... و شاید اگر دلم خودش ترمیم شده بود الان درست شده بود حالم، ولی دلم ترمیم نشده و از بی مهری ات و بی محبتی ایی که به خرج دادی بدجوری شکسته
شیشه پنجره را باران شست
از دل تنگ من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
.....
خدایا، هرچند خجالت میکشم که اسمت رو صدا کنم .......... ولی کمکم کن و تنهام نذار ... نشونه ایی برام بذار، نمیدونم یه کاری دیگه 
چند وقته که آپ نکردم؟؟ یه قرنه انگار!! از منی که یه زمانی هر شب مینوشتم و چندین دفتر صدبرگ رو پر از نوشته هام و خاطراتم کرده بودم بعیده!! یه زمانی حتا بازی های پرسپولیس رو با شرح بازی توی یه دفتر قرمز مینوشتم!!
انگاری شبیه آدم بزرگای شازده کوچولو شدم ... ؟؟ دلمشغولی هام یکی دو تا نیست که آخه ... کتاب و اینترنت و فونبال و جمع دوستا و مهمتر از همه همسر 
داشتم مطالب قبلی وبلاگمو میخوندم هوس به دلم افتاد برای نوشتن ...
شبیه آدم هایی شدم که کارای زیادی میتونن بکنن اما همه ش به بی خیالی و کارای متفرقه میگذردونن ... نه دیگه مطلب مینویسم، نه داستان، نه شعر میگم، نه تار میزنم، نه درس میخونم ... و بیشتر از همه دلم برای تارم تنگ شده که یه روزایی با ذوق زیاد میزدمش و دنبالش میکردم و استادم خیلی ازم راضی بود ...الان داره خاک میخوره و حتا آهنگهای ساده شم فراموشم شده و دستهام هم اون عادتشون به سیم رو از دست دادن ...
نمیگم که نشستم و واسه اینا غصه میخورم ... خوبی ام اینه که زیاد غصه نمیخورم بخاطر شرایطم، نمیدونم برای چی شاید چون انتخابای خودم بودن؟ شاید هم ذاتم اینطوره، وی دلم میخواد که شرایطم ثبات پیدا کنه و برم سراغ یکیشون، مثلا تار، و بعدن ترش درس ...
اومدم اینجا که ادامه خاطراتم رو بنویسم ولی قاراشمیش شد باز
طبق معمول هرچی به ذهنم اومد رو نوشتم ایشالا ادفه بعد جبران میکنم 
من نوشت: امروز وبلاگ یه دوست رو خوندم و از تنهاییش غصه خوردم، از اینکه همدمی که باید توی غصه هاش کنارش بوده ولی نبوده ناراحت شدم ...
میترسم روزی بیاد که دیگه قدرت حرف زدن نداشته باشم و همه ش ساکت بمونم
مطالب قدیمی تر »
